با یکی از دوستان قدیم صحبت میکردم.
عروسیش رفته بودیم.من آدم حساسی نیستم که بگم فلانی تو مهمونی به من توجه نکرد خوب به هر حال آدم شب عروسیش هزار و یک دغدغه داره.با هر مهمونی یه سلام و احوالپرسی ساده هم انجام بده کلی وقتش گرفته میشه.درسته که من کیلومترها راه رفته بودم فقط به خاطر دو سه ساعت عروسی ولی خوب توقعی هم نداشتم که خیلی دور و برم بپلکه.
چند بار تلفنی با هم تماس داشتیم و طی این صحبتای از راه دور متوجه شدم معیارای زندگیش 180 درجه تغییر کرده یعنی از این رو به اون رو.با هم مدرسه رفتیم با هم یه دانشگاه و یه رشته درس خوندیم موقع انتخاب همسر با هم مشورت کردیم اما فقط من به نتیجه پایبند بودم و انتخاب اون خیلی از تصوراتم فاصله داشت.اما باز من خوشحال شدم که از انتخابش راضیه دل به مرد جا افتاده ای بسته که سرد و گرم روزگار رو چشیده میتونه در کنارش آسایش داشته باشه.
اما امروز که باهاش صحبت کردم استنباطم این بود که میخواد بهم بگه دیگه زنگ نزن به ما نمیخوری.
دلم براش تنگ میشه ولی دیگه مزاحمش نمیشم